نام شهید عباس
نام خانوادگی بیات
نام پدر محمد علی
تاریخ تولد 1344/5/10
شغل فعال بسیجی
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات دیپلم
شهید بیات
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد البرزکرجمرکزیکرج
محل سکونت تهرانملاردمرکزیملارد
محل شهادت خوزستاندشت آزادگانمرکزیفکه
محل مزار مطهر شهید تهرانملاردمرکزیملارد
تاریخ شهادت 1365/2/10
یگان خدمتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
مسئولیت دیده بان
وصیت نامه شهید عباس بیات

بسم الله الرحمن الرحيم به نام پروردگار هر دو جهان، به نام آن كه همه‌چيز از اوست من با اشتياق فراوان و با ميل بسيار به خدمت نظام گشتم اميدوارم كه با شكست آمريكا، اسلام را در سرتاسر جهان بگسترانيم ما دنباله نهضت امام حسين را گرفته‌ايم و با روش آن حضرت پيش مي‌رويم تا انقلاب خود را به ثمر برسانيم ما كه از خدا هستيم و به سوي او رجوع مي‌كنيم و حالا بدنهاي ما براي مردن آفريده شده پس : بهتر كه اين مرگ در راه خدا باشد (امام حسين (ع)) همه بايد بدانند آگاهانه در اين را قدم نهاده و آن را در اين برهه از زمان انتخاب كرده‌ام لذا اگر توفيقي يافتم و به سعادت رسيدم و توانستم رستگار شوم و در اين راه شهيد شدم و حقانيت را در اين راه يافتم كه فقط خداي يگانه را بپرستم و هدفم اسلام باشد و رهبرم خميني تا تحت رهبري وي بتوانم در راه‌ام براي اسلام انقلاب اسلامي خدمتي كرده باشم اميدوارم به جاي اينكه براي من بگرييد و عزاداري كنيد از خداوند تبارك و تعالي طلب استغفار و آمرزش نمائيد تا خطاها و لغزشهايي كه در گذشته از روي ناداني انجام داده اند ببخشد پس خيلي هم خوشحال باشيد كه فرزندتان در راه الله و اسلام شهيد شد و بنظر من مرگ در راه خدا و قرآن بهتر از آن است كه به مرگ طبيعي بميرد مادرم از زحمتهايي كه به پاي من كشيده‌ايد تا به اين سن و سال (20) و بنده و بزرگ شده‌ام و خود مي‌توانم فكر كنم و راهم را انتخاب كنم قدرشناسي مي‌كنم و از خداوند مي‌خواهم كه اجري جزيل و صبري جميل به شما عطا فرمايد و واقعاً هم خدا اجري بزرگ به شما خواهد داد كه چنين فرزندي را تربيت نموده‌ايد برادران و خواهران عزيزم اميدوارم كه همان طوري كه تا به حال پيرو خط امام بوده‌ايد بعد هم باشيد و در راه خدا و ولايت فقيه از هيچ كوششي دريغ ننمائيد مادر جان باز هم مي‌گوييم كه براي من به عزاداري ننشينيد و گريه نكنيد و بخنديد و ناراحت نباشيد كه فرزندتان را در راه خدا داده‌ايد من با گريه كردنتان در قلبم احساس ناراحتي كرده و اجر من و خودتان را ضايع مي‌كنيد و اميدوارم كه مرا حلال كرده باشيد و از من هيچ بدي نديده باشيد و اگر از من بدي ديده‌ايد ببخشيد و از شما مي‌خواهم كه هميشه كارهايتان فقط و فقط في سبيل الله باشد. به خواهر كوچكم بگوئيد برادري داشتيد كه هميشه صلاح شما را مي‌خواست و خيلي شما را دوست مي‌داشت در ضمن مرا پيش شهيد سيفل‌الله رودگاه دفن كنيد پيام من به مردم شهيد پرور اين است كه فكر چيزهاي مادي نباشند و هميشه در فكر خدا باشند من از مردم ايران مي‌خواهم كه در راه خدا و اسلام و ولايت فقيه از هيچ كوششي دريغ ننموده و هميشه به حرفهاي امام گوش فرا دهند و اين را هم بگويم كه هميشه فرزندشان را طوري تربيت كند تا در راه خدا و امام حسين جهاد نموده و كارهايشان براي خدا باشد و در فكر جبهه‌ها باشند والسلام عباس بيات

خاطره شهید عباس بیات (راوی : مادر شهید )

عباس 6 سالش بود که دائما در مسجد بود و اونجا چای، قند، استکان می¬آورد.یعنی مسجد رو اداره میکرد اونجا نماز میخوند شبم که می¬اومد خونه، باز نماز میخوند میگفت مامان من چندسالم؟ گفتم 6سال، گفت حالا که 6 ساله به بدنیا اومدم باید نمازمم بخونم حساب همه چیز رو داشت. زمانی که جنگ شد عباس کوچیک بود همش میرفت به رئیس بسیج که علیرضا دهقانپور بود میگفت منم میخوام برم جبهه؛ آقای دهقانپور میگفت تو هنوز کوچیکی نمیشه ، خیلی بهش اصرار میکرد اونقد سمج بود، می¬اومد پیش من میگفت مامان تو برو باهاش صحبت کن تا اجازه بده منم برم جبهه اونقد اومد و رفت تا بالاخره راضی شد و یه کاغذ آورد گفت مامان امضاش کن . کفتم چیه گفت شما باید اجازه بدین که یا من یا داداش بره جبهه دوتا پسر زیاد برا شما باید یکیمون بره شهید شه منم راضی شدم و گفتم بزرگا و اماما همه شهید شدن شما هم برین راهتونو پیدا کنین

خاطره شهید عباس بیات (راوی : مادر شهید )

هر وقت از مرخصی می¬اومد به من میگفت مامان رفتی به خانم میعادی و شهسواری سر بزنی؟ گفتم نه مادر وقت نکردم گفت برو بهشون سر بزن دوباره که اومد گفت رفتی سر بزنی گفتم اره یکی 2بار رفتم گفت نه مامان هر روز برو!!!! گفتم چرا اینقدر اصرار میکنی؟ گفت میخوام بری بهشون سر بزنی تا روحیت قوی شه کار همیشگیش بود همیشه که می¬اومد میگفت مامان رفتی سر زدی حالت چطوره اونا رو می¬بینی؟ گفتم اره خوبم ، گفت زیاد برو من میخوام برم فلسطین اونجا بمونم میخوام که به نبود من عادت کنین و دلتنگ من نشین زیاد به ملاقات خانوادشون برو. به خواهر بزرگ و آقای مومنی گفته بود که میخواد بره شهید شه اما به من نمیگفت فقط میگفت میخوام برم فلسطین. میگفتم نمیخوای برات زن بگیرم میگفت اول بزار برم فلسطین بعد که اومدم باشه

خاطره شهید عباس بیات (راوی : مادر شهید)
هرروز اخلاقش عوض میشد وقتی می اومد موقع استراحت که من واسش تشک می¬اوردم میگفت من نمیخوام امام و بچه¬ها رو زمین خشک می¬خوابن منم میخوام رو زمین خشک بخوابم گفتم هر جور راحتی بعد خودش بلند میشد و تشک رو جمع میکرد و می-برد میزاشت تو اتاق دیگه و رو زمین میخوابید
خاطره شهید عباس بیات (راوی : مادر شهید)

عباس پسر سوم بود که متولد 3-6-1344 بود . قبل از اینکه به دنیا بیاد یه سیدی اومد خونمون گفت حسین پسرتون کار دولت انجام میده و باتقوا میشه، اما وقتی پسرتون بدنیا بیاد اسمشو میزارین عباس که اون میره پیش خدا شهید میشه من اون موقع متوجه نشدم که اسمشو اون سید انتخاب کرد و ما هیچ وقت نفهمیدیم که اون کی بود اومد خونمون

خاطره شهید عباس بیات (راوی : برادر شهید)

زمان انقلاب عباس 13 ساله بود یه نوجون که ازش انتظار نمی رفت که فعالیت چندانی داشته باشه اما به جرات میتونم بگم که یکی از خصوصیات بارز اون این بود که اجتماعی تر از من بود عباس ادبش نسبت به خانواده و مردم مثال زدنی بود. ولایتمدار محض بود . عاشق ولایت بود در وصیتنامه هاش همیشه به پیروی از ولایت تاکید میکرد عقلش نسبت به سنش فراتر بود 15 ساله بود که در فعالیتهای نظامی سپاه مسول اموزش بود خیلی جدی بو تو کار با کسی شوخی نداشت اما خارج از کار با همه رفیق بود خیلی خوش برخورد بود یکی دیگه از خلقیلتش این بود که خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار میکرد

خاطره شهید عباس بیات (راوی : برادر شهید)

وقتی در منطقه فاو در محل پایگاه دوتایی مشغول دیده بانی بودن که یه خمپاره میاد و با محل اونا اصابت میکنه . بعد چند دقیقه که گرد وخاک خمپاره میشینه می¬بینه که عباس افتاده رو زمین وقتی بهش میرسه میبینه که یه ترکش به صورتش خورده و خون زیادی ازش رفته که میرسوننش بیمارستان که دیگه فایده ای نداشت و به شهادت رسیده وقتی عباس رو اوردن انگار برای ما زنده بود و ما اصلا احساس نمیکردیم که شهید شده

JoomShaper