نام شهید صالح
نام خانوادگی هاشمی
نام پدر بایرام علی
تاریخ تولد 1333/11/12
شغل بنا
متاهل بله
تعداد فرزند 6
تحصیلات ابتدایی
شهید هاشمی
محدوده تهرانملارد
محل تولد آذر بایجان شرقیمیانه
محل سکونت تهرانملاردمرکزیسرآسیاب
محل شهادت تهرانتهران
محل مزار مطهر شهید تهرانملاردمرکزیملارد
تاریخ شهادت 1377/11/26
یگان خدمتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
مسئولیت فرمانده گردان توپخانه 40 رسالت
نحوه شهادت

جراحتهای ناشی از عارضه شیمیایی در عملیات کربلای 5

زندگی نامه شهید صالح هاشمی

شهید صالح هاشمی سال 1333 در شهرستان میانه دیده به جهان گشود پدرش بایرامعلی فردی زحمتکش بود کشاورزی میکرد و مادرش نیز خانه دار بود . صالح فرزند دوم خانواده بود . ایشان علاقه زیادی به مکتب و درس خواندن داشت اما به دلیل مشکلات در رفت و آمد و ... از رفتن به مکتب بازماند . صالح بعد از سپری نمودن دوران سربازی به امر مقدس ازازدواج مبادرت ورزید و تشکیل خانواده داد و خداوند 6 فرزند به وی عطا نمود . بعد از اینکه فرزند اولش یکساله میشود به جبهه اعزام میگردد ایشان در عملیات های فتح المبین ، والفجر مقدماتی ، والفجر 8 ،کربلای 4 ، و کربلای 5 شرکت نمود و در عملیات کربلای 5 که در زمستان 1365 در منطقه شلمچه انجام شد ایشان به علت استفاده ناجوانمردانه سلاح شیمیایی توسط مزدوران بعثی دچار عارضه شیمیایی میشود . عاقبت روز بیست و ششم بهمن سال 1377 بر اثر از بین رفتن ریه و .... در راه انتقال به بیمارستان به شهادت میرسد

خاطره شهید صالح هاشمی (راوی : فرزند شهید)

پدرم همواره میگفت : عمل خیلی مهمتر از حرف زدن است ، اگر میخواهی به اطرافیان خود مطلبی را بفهمانی ، فقط کافی است خودت اولین نفری باشی که به آن حرف عمل میکنی . پدرم فرمانده گردان توپخانه 40 رسالت بود از دوستان جانبازش شنیده ام ، روزی برای گردانش مهمات می آوردند ، او بدون اینکه به اطرافیان خود ( یعنی رده های پایین و سربازان )دستوری بدهد و یا حرفی راجع به خالی کردن مهمات بزند . خودش اولین نفری بود که آستین هایش را بالا زده و مشغول خالی کردن مهمات شده بود اطرافیان با دیدن این منظره سریع به نزد پدرم می آیند و مانع این کار میشوند و میگویند: این چه کاری است که شما انجام میدهید این وظیفه ما است ، شما فرمانده ما هستید ، چرا دستور نمیدهید و او در پاسخ فقط سکوت میکند ... آری شهید هاشمی با اعمال خود درس بزرگی به همه همرزمانش میداد

خاطره شهیدهاشمی (راوی : پسر)

_هميشه صبحها با صداي خيلي خوش اذان مي گفتند وبدون اينكه بفهمند پشت پدرم می ایستادیم و نماز مي خوانديم .

_نوازنده بودم وشلوار لي مي پوشيدم و... اما يكبار هم مرا تنبیه نكرد وحتی به من نگفت که پسرم من جانباز هستم و این وضع ظاهری توباعث آبرو ریزی من می شود. ولي با عملش همه چيزرا به ما نشان داد...، نمي گفت كه نوازندگي نكن فقط مي گفت: امشب شب جمعه است امشب نوازندگی نکن ، بگذار برای فردا شب.

_اگه الان پدرم زنده بود و مي ديد كه ما بچه بسيجي و مذهبي و هيئتي شديم، شايد خيلي ديرتر شهيد مي شد و قوت قلبي برایش بود، ما اينطوري نبوديم و پدرم بدون اينكه بگوید زجر مي كشيد، اين را گفتم تا فرزندان جانبازان دیگر متوجه شوند .

فرمانده بودند و بي انضباط ترين گروه را به گروهان نمونه تبديل كردند ، برای افرادی سوال بود که رمز اينكه این گروهان از همه نمونه تراست چيست ؟ به خاطر اين بود كه اگر باري مي رسيد پدرم قبل از اينكه به سربازها بگویند که بار را خالي كنند، خودشون جلوتر از مي رفتند و بار را با آن وضع بیماری خالي مي كردند .

 

JoomShaper