نام شهید حجت ا...
نام خانوادگی بهرامی
نام پدر اسدا...
تاریخ تولد 1347/5/1
شغل صافکاری
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات سیکل
شهید بهرامی
محدوده تهرانملارد
محل تولد لرستانالیگودرز
محل سکونت تهرانملاردمرکزیسرآسیاب
محل شهادت آذر بایجان غربیارومیه
محل مزار مطهر شهید تهرانملارد
تاریخ شهادت 1368/1/20
یگان خدمتی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
مسئولیت سرباز وظیفه ارتش
نحوه شهادت

ثبت نشده

زندگی نامه شهید حجت الله بهرامی

در یک خانواده مسلمان و دین دار در علیگودرز از توابع لرستان ، پسری چشم به جهان گشود که نامش را حجت االه گذاشتند . ایشان سومین فرزند خانواده بود . تحصیلات ابتدایی خود را در شاد آباد تهران گذراند و به دلیل شغل پدر خانواده به سرآسیاب نقل مکان کردند تحصیلات راهنمایی اش را در مدرسه شهید ثمری (سه راه اندیشه) گذراند . حجت الله به درس ریاضی علاقه داشت و به خاطر هوش و استعداد سرشار در یادگیری ، همیشه دانش آموزی کوشا بود . اما به دلیل نبودن امکانات آموزشی مناسب و مشکلات رفت و آمد و غیره از تحصیل خود دست میکشد و در حرفه ی صافکاری به مدت هفت ماه مشغول به کار میشود ، دوره خدمت سربازیش فرا میرسد ایشان سه ماهد دوره آموزشیش را در گنبد کاووس و خدمت سربازیش را در ارومیه پادگان دره شهدا گذراند ایشان در همان حال از وطن خویش دفاع میکرد دره شهدا از موقعیت خطر ناکی برخوردار بود طوری که هفته ای یک بار شهیدی را به وطن تقدیم میکرد . عاقبت در سال 1368 در حالی که یک هفته به اتمام سربازیش مانده بود حجت الله به شهادت رسید

نامه شهید حجت الله بهرامی ( تاریخ نامه : 1368/1/8)

حضور محترم دوست و برادر عزیزم جناب آقای عزیز مراد زاده فرد سلام . پس از تقدیم عرض سلام سلامتی شمتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و امیدوارم که هر چه زودتر خدمت مقدس سربازی را به پایان برسانی و به اغوش گرم پر مهر و محبت خانواده ات برگردی باری دوست عزیز اگر از راه لطف و مرحمت جویای سلامتی حال اینجانب دوست کوچک خود باشید به حمد ا... حالم خوب است و نگرانی ندارم جز دوری شما دوست خوب که امیدوارم به خداوندی خدا که دیدارمان به زودی زود برقرار شود عزیز جان نامه های پی در پی شما که یکی از آنها در مورخه 30/12/67 و دیگری در مورخه 22/12/67نوشته بودید و در تاریخ 7/1/68به دستم رسید و مرا بسیار خوشحال کرد عزیز جان باید مرا ببخشی که نتوانستم زودتر از این برایت نامه بفرستم چون در این مدت حالم خیلی گرفته بود و اینجاهم با یک سری از افراد آبمان به یک جوب نمی رود و هر روز بگو مگو دارم خلاصه به همین خاطر است که حدود 70روز است به مرخصی نیامده ام – و فعلا معلوم نیست که کی به مرخصی بیایم شاید 30/1/68 (( روز شهادت شهید )) به مرخصی بیایم به احتمال 90% امیدوارم که این بار بتوانم شما را زیارت کنم راستی این طور که شنیده ام عباس رفیعی 18/1/68 به خدمت می خواهد برود عزیز تاریخ ترخیصم با اعزامم حدودا می شود 21/3/68 خوب دیگرمزاحم شما نمی شوم و شما را به خداوند می سپارم باید ببخشی که نتوانستم زودتر از این سال نو را به شما تبریک بگویم از طرف من به کلیه همسنگرانت سلام برسان خداحافظ. شمع سوزان تو هستم این چنین خاموشم مکن گرچه نیستم در برت هرگز فراموشم مکن

خاطره شهید حجت الله بهرامی (راوی : خواهر شهید)

حجت الله به مرخصی آمده بود و میخواست مرا به منزلمان که در پرندک بود برساند . آن زمان چون بچه کوچک داشتم نمیتوانستم چادرم را نگه دارم و با مانتو بیرون میرفتم ولی حجابم کامل بود حاضر که شدم برویم تا من رادید گفت آبجی چادرت کجاست گفتم دیگر چادر نمیخواد بریم . گفت نه تا چادر سرت نکنی نمیبرمت حریفش نشدم و چادر را سرم کردم ، در راه با من صحبت کرد و گفت تو بزرگتر هستی من نباید اینطور به شما بگویم ، ولی شما اگر مرا دوست داری چادر سرت کن . گفتم باشد گفت حتما ؟ دفعه دیگر آمدم با چادر ببینمت ؟میخوای برایت بخرم ؟ گفتم نه چادر دارم ولی چون بچه بغلم است نمیتوانم چادر نگه دارم میترسم از سرم بیفتد . گفت: درست نگه داری چطوری از سرت میوفتد ؟باید بپوشی تا عادت کنی

شهید حجت ا... بهرامی (راوی : خواهر شهید)

خیلی رابطه خوبی باتمام اعضای خانواده داشت.خیلی نصیحت می کرد ،از ما کوچکتر بود ولی حرفهایی می زد که ما همه می ماندیم . همیشه میگفتیم ما دوست داریم که شما ازدواج کنی وصاحب فرزند شوی. میگفت: فعلاً کار دارم وباید کارهایم تموم شود.گفتم چه کار داری؟ گفت : حالا بگذارید به سربازی بروم ،معلوم نیست که برگردم ویا برنگردم.یک روزآمد وگفت: دفتر چه ام را پست کردم ومیخواهم بروم سربازی.گفتم که الان زود نیست؟ گفت : راه رفتنی را باید رفت نمی شود که بمانیم.بمانم که چه کار کنم.آنجا همه شهید می شوند،آنوقت من اینجا بمانم که مثلاً چه کار کنم.خلاصه رفت وشهید شد.

شهید حجت ا... بهرامی (راوی : مادر شهید)

به نقل از مادر شهید : گفت می خوام برم سربازی بعد ازدواج کنم . بهش گفتم بیا برات زن بگیرم نامزد شید ، گفت نه ، باباش گفت با دختر دائیت نامزدکن گفت نه اگه با دختر دائیم نامزد بکنم ممکنه ناراحت بشه بابت رفتن من به منطقه . حجت اون موقع دوران سربازیش ارومیه بود . آخرش گفت عید دعوتتون می کنم با بابا بیاید خواستگاری . گفتیم کجا ؟ گفت ارومیه . گفتم حالا چرا می خوای از اونجا زن بگیری ؟ گفت حالا بیاید ببینیدش . ما هم گفتیم نه . خلاصه ، حجت رفت ارومیه و من و باباش رفتیم ارومیه که براش لباس ببریم ، اوضاع اون موقع ارومیه خیلی بد بود همه جا خاک بود . من یه جا نشستم و باباش رفت پیداش کنه. به پدرش گفتن که پادگانشونو بردن جای دیگه وقتی پیداش کردیم بهش گفتیم که برات غذا آوردیم ، لباس آوردیم ، اومدیم بهت سر بزنیم ، گفت من مرخصی ندارم اینجا هم جایی نیست که شما رو نگه دارم ، دیگه فقط ما کلاً 5 دقیقه دیدیمش ، گفته بود که می خواد از اینجا زن بگیره وقتی ما برگشتیم ، چند روز بعد گفتن مجروح شده و بعد شهید شد و نشد براش از ارومیه زن بگیریم.

شهید حجت ا... بهرامی (راوی : خواهر شهید)

: ما اون موقع مغازه گاز فروشی داشتیم بابام که گازها رو می برد به پیرزن هایی که نمی تونستن بیان مغازه ، حجت دور از چشم پدر و مادر گاز می برد و پول نمی گرفت از کسانی که پیر بودن و فقیر بودن. دور از چشم دیگران زیاد کمک می کرد . هیچ وقت نمی گفت من فلان کارو کردم . حرفاش با سنش خیلی فرق داشت با اینکه سواد زیاد نداشت ما رو نصیحت می کرد . برادر بزرگشو نصیحت می کرد که باید چی کار کنید چه طوری زندگی کنید. اوایل 2 ، 3 بار اومد به خوابم ولی دیگه نیومد یه بار خواب دیدم ماه محرم بود حجت تئی دسته داشت سینه می زد و آب می داد به سینه زنا.

JoomShaper