نام شهید عبدالله
نام خانوادگی جعفری هیزجی
نام پدر علی اصغر
تاریخ تولد 1330/1/20
شغل کشاورز
متاهل بله
تعداد فرزند 5
تحصیلات بی سواد
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد همدانقهاوندهیزج
محل سکونت تهرانملاردمرکزیملارد
محل شهادت * خاک عراقفاو
محل مزار مطهر شهید همدانقهاوندهیزج
تاریخ شهادت 1364/11/28
یگان خدمتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
عملیات والفجر 8
مسئولیت آر پی چی زن
نحوه شهادت

اصابت تیر به سینه و گلو

زندگی نامه عبدالله هیزجی

شهید عبداله جعفری در تاریخ 20 فروردین سال 1330 در روستای هیزج واقع در استان همدان دیده بر جهان گشود. او فرزند دوم خانواده بود.تحصیلاتی نداشت و کشاورزی می کرد. عبداله حدود سال 1350 ازدواج کرد و 14 سال زندگی مشترکش با همسر بزرگوارش به طول انجامید و خدای متعال 5 فرزند به او عطا نمود. سال 1361 در شرایطی که نبرد ارتش آزادی بخش اسلام در تمامی جبهه ها ، در مصاف با کفر و نفاق به اوج خود می رسید ، عبداله جعفری از طرف سپاه استان همدان به عنوان رزمنده بسیجی عازم جبهه حق علیه باطل گشت. در طی مدتی که در منطقه حضور داشت یک بار از ناحیه پا مجروح شد و مجبور شد تا هنگام بهبودی به دیار خود بازگردد اما این مجروحیت هرگز مانعی برای حضورش در جبهه نشد. در یک روز زمستانی روز 28 بهمن ماه سال 1364 در بهبوهه ی عملیات بزرگ و سرنوشت ساز والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو عراق ، عبداله با اصابت ترکش به سینه و گلویش به فیض عظیم شهادت نائل شد. روحش شاد و یادش گرامی باد

خاطره شهید عبدالله جعفری هیزجی (راوی : برادر شهید)

هوا تاریک شده بود و باید می رفتیم سر زمین کشاورزی چون باد می وزید باید می رفتیم و گندم را از کاه جدا می کردیم. من سن کمی داشتم ، خودش می خواست برود و با آمدن من مخالفت کرد. ولی من اصرار می کردم که بتوانم بروم. اما می گفت هوا تاریک شده است. اذیت می شوی. خلاصه با اصرار به او گفتم می آیم و چراغ توری را براتون نگه می دارم. اجازه داد و رفتم. سر زمین کشاورزی من چراغ توری را نگه داشتم و خودش هم کار می کرد. مواظبمان بود که به ما سخت نگذرد.

خاطره شهید عبدالله جعفری هیزجی (راوی : برادر شهید)

یکبار از ناحیه ی پا مجروح شده بود و برای بهبودی به خانه برگشته بود. عصایی به دست داشت. وقتی او را با عصا دیدم خیلی تعجب کردم. می گفت : از خدا می خواهم هیچ وقت اسیر نشوم و فقط شهید شوم.

خاطره شهید عبدالله جعفری هیزجی (راوی : فرزند شهید)

یک شب پدرم برای شب نشینی در منزل یکی از دوستانش از خانه بیرون می رفت . آن موقع برادرم سن کمی داشت و دنبال پدرم راه افتاد و گفت : من هم میام. پدرم گفت : نه اونجا جای بچه ها نیست من کار دارم. ولی باز هم برادرم راه افتاد و گریه می کرد و می گفت : من میام. پدرم سریع رفت گوشه ی دیوار پنهان شد . همان طور که برادرم دنبالش می گشت و گریه می کرد یک دفعه از پشت دیوار بیرون پرید و گفت : پخ... برادرم ترسید . پدرم گفت : حالا باز می خوای بیای؟ برادرم که گریه اش بند آمده بود گفت : نه دیگه شما برو من نمیام.

خاطره شهید عبدالله جعفری هیزجی (راوی : دختر شهید)

کلاس دوم بودم . پدرم می رفت ساوه کار می کرد. ما بچه ها را تشویق می کرد که هر کس درس هایش را خوب بخواند و مشق هایش را خوش خط بنویسد برایش جایزه می خرم. ما هم تند تند شروع کردیم به نوشتن مشق هایمان و پدرم از ساوه به عنوان جایزه برایمان انار خرید.

خاطره شهید عبدالله جعفری هیزجی (راوی : دختر شهید)

آخرین باری که پدرم به جبهه اعزام می شد من و برادرم جلویش را گرفته بودیم و نمی گذاشتیم که برود. مادرم برای اعزام پدر نان محلی درست کرده بود که همراه خودش ببرد. پدرم رو به ما کرد و گفت : این دفعه را بروم و برگردم دیگر نمی روم ولی ما راضی نشدیم. آخر سر گفت : ببینید مادرتون زحمت کشیده و نان درست کرده ، این ها رو ببرم و بدم به دوستانم و بعدش بر می گردم. ما هم راضی شدیم. رفت و به شهادت رسید.

خاطره شهید عبدالله جعفری هیزجی (راوی : دختر شهید)

یک شب پدرم برای کاری بیرون می رفت . ما بچه ها گفتیم : بابا بیرون نرو . اصرار کردیم که بیرون نرود ولی به محض بیرون رفتن پدرم ، یکباره برق رفت . ما بچه ها خندیدیم و گفتیم : بابا دیدی به حرف ما گوش ندادی! حالا تاریک شده و نمی توانی بروی... پدرم از شیطنت ما خنده اش گرفت و گفت : آره شما راضی نبودید. دیگر نمیتوانم بروم.

JoomShaper