نام شهید براتعلی
نام خانوادگی همتی
نام پدر محمدحسین
تاریخ تولد 40/1/2
شغل نظامی درجه دار
متاهل بله
تعداد فرزند 1
تحصیلات سیکل
شهیدهمتی
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد البرزفردیسمرکزیزیبادشت
محل سکونت تهرانملاردمرکزیخوشنام
محل شهادت ایلامدهلرانموسیاندشت عباس
محل مزار مطهر شهید تهرانملاردصفادشتبی بی سکینه
تاریخ شهادت 61/1/4
یگان خدمتی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
عملیات فتح المبین
مسئولیت گروهبان دوم
نحوه شهادت

اصابت ترکش و عبورتانک دشمن از روی ماشین آنها

زندگینامه شهیدبراتعلی همتی

شهيد براتعلي همتي در تاريخ 2/1/1340 در فرخ آباد (زيبا دشت) در خانواده اي مستضعف و متدين ديده ه جهان گشود . پس از سپري نمودن دوران كودكي به دبستان 13 آبان روستا رفتو با تلاش مستمر مقطع ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند ، تحصيلاتش را تا سيكل ادامه داد و سپس وارد آموزشگاه جوانان ارتش گرديد و در دوران انقلاب شكومند اسلامي به دستور امام (ره) به خيل انقلابيون مسلمان پيوست و همگام با مردم در تظاهرات ها فعالانه شركت مي كرد . شهيد براتعلي همتي جواني مؤمن ، خوش اخلاق ، صبور و در رفتارش بسيار متواضع بود و با اطرافيانش برخورد گرم داشت و در زمينه فعاليت هاي تزئيني زبر دست بود . بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به فرمان رهبر كبير انقلاب به ارتش بازگشت . اوايل خدمتش پس از پيروزي انقلاب اسلامي مصادف با رياست جمهوري بني صدر خائن بود و او از توطئه هاي بني صدر بسيار رنج مي برد و اطرافيان خود را از عملكرد هاي نادرست بني صدر آگاه مي ساخت . 50 ماه بعد براي فراگيري دوره تكاوري به شيراز اعزام گرديد و در آنجا به درجه گرهبان دوي نائل شد با شروع درگيري هاي داخلي كردستان راهي پاوه شد و در چهارم فروردين 1361 در عمليات فتح المبين به خيل شهيدان پيوست .

وصیتنامه شهیدبراتعلی همتی

متن ثبت نشده

خاطره شهیدبراتعلی همتی (راوی : مادرشهید)

واقعاً رفتار خوبی داشت پسر خیلی خوب وبا ایمانی بود. از دست بنی صدر خیلی ناراحت بود یک بار تلوزیون بنی صدر را نشان میداد که درسنگر نشسته وبا رزمندگان غذا میخورد که همسرم با دیدن این صحنه از بنی صدر تعریف وتمجید میکرد ، پسرم گفت پدر جان شما این فرد را خوب نمیشناسی همین بنی صدر عامل کشته شدن جوانان ماست.درجبهه تکاوربود واز زمان آغاز جنگ تا زمان شهادت در جبهه بود. وقتی که شهید شد برگه مرخصی درجیب پسرم بود.شش ماه بود که ازدواج کرده بود ودر این شش ماه بسیار کم با همسرش زند گی کرد چون بیشتر ماموریت بود.آخرین بار که مرخصی آمده بود وقتی که سوار ماشین شد تازمانیکه ماشین ازکوچه خارج شود دستش را روی صندلی گذاشت وهمینطورعقب رانگاه میکردوبا نگاهش خداحافظی میکرد، انگار که الهام شده بود که دیگر برنمیگردد . قرار بود برود وعید برگردد اما روزچهارم عید پیکرش آمد.نه تنها فرزند خوبی برای پدر ومادربود بلکه برادر خوب وفرد خوبی در محل واقوام بود.قبل از شهادت درجبهه مجروح شده بود ودر بیمارستان بستری بود یک خبرنگار آمد که با براتعلی مصاحبه کنی،سریع ملحفه را کشید روی سرش وگفت مادرم ناراحتی قلبی داردونمی خواهم مادرم من را ببیند واذیت شود.

دفترچه خاطرات جنگ(شهیدهمتی) در سقز (راوی : خودشهید)

روز 28/05/58 بود که به گردان 139 تیپ 84 خرم آباد ابلاغ شد که به ماموریت سنندج باید بروند .ما تجهیزات انفرادی را از انبار دریافت نمودیم و عازم فرودگاه خرم آباد شدیم.ما با هواپیمایی 310 به مقصد سنندج پرواز کردیم و با ماشینهایی که همراه آورده بودیم پادگان سنندج شدیم . مدت 48 ساعت در پادگان سنندج استراخت نمودیم و بعد به ما ماموریت دادند که به سقز برویم.چون وضع شهر سقز ناآرام و آشفته بود . دموکراتها و ضدانقلابیون پادگان سقز را محاصره کرده بودند به هر حال روز 31/05/58 به مقصد سقز حرکت نمودیم . در حدود 7 ساعت در راه بودیم تا به 1 تا 2 کیلومتری سقز رسیدیم .ما ستون ماشینهای ارتشی که در حرکت بودند با صدای شلیک گلوله ها متوقف شدن و افراد از ماشینها پیاده شدن و موضع گرفتن برای به هرحال شب در پادگان مستقر شدیم و شب را به صبح رساندیم چون پادگان در بین دره مانند ؟ بود . به ما گفتند که به کوههای اطراف پادگان رفتند تا دشمن پادگان را محاصرن نکند و مدت 8 شب در کوه بدون خطر ؟ تیراندازی از سمت دشمن بودیم . تا اینکه شب 8 دوباره دشمن به پادگان حمله کرد و با سلاحهای سنگین مانند خمپاره 106 و سایر سلاحهای دیگر در همین وضع بودیم ؟.... اینکه مبادا دیده شود ، عقب نشینی کرد؟... و شبهای دیگر را بدون مخاطره گذراندیم. به پاسگاه رسیدیم و شب را درآنجا استراحت کردیم . صبح زود ما به کوههای اطراف صعود کردیم که مبادا دشمن ما را غافلگیر کند و مدت 24 ساعت در ایرانشاه در سنگر در میان کوههای اطراف پاسگاه بودیم تا نیروی کمکی رسید و دوباره رو به سقز حرکت کردیم و دوباره در 10 کیلومتری به روی ما اتش گشودند و یک تانک چینفتن در اول ستون بود با آرپی چی 7 متلاشی و راننده اش به ارج شهادت رسید.به هر حال باز دشمن به روی ما تیراندازی می کرد و ما موضع گرفته بودیم و تانکها که وضع را چنین دیدند و یکی از رفقایشان در گذشته بود جرات جلو رفتن را نداشتی ، تا اینکه من ویکی از درجه داران دیگر و یک سرباز رفتیم جلو تانک و رو به سقز حرکت کردیم .ما به روی پل که رسیدیم تانکها هم دارند می آیند .ما وارد شهر سقز شدیم همه جا ساکت بود ، ولی از خانه ها به ما تیراندازی می کردند و به هر وضعی بود ما خود را به پادگان رسانیدیم. وارد پادگان شدیم ، افراد پادگان از خوشحالی ، هوایی تیراندازی می کردند و ما را تشویق می کردند. خاک در جلو ما بود و ما در پشت این کپه خاک موضع گرفیتم ، برای رفع خستگی در همین حال یک آمبولانس از طرف دشمن به ما نزدیک می شد ما ترسیدیم و موضع را عوض کردیم تا نزدیک شدن یکی از سرنشینان پیاده شد و به ما گفت ما آمده ایم زخمی ببریم ما که می دانستیم حقه ایی در کار است و با اسلحه آنها را تهدید به مرگ کردیم تا تسلیم شوند . در همین حال بود که معاون فرمانده عملیات رسید و گفت تیراندازی نکنید و آنها از فرصت استفاده کردند و در رفتند و زدند به چاک جاده. به ما دستور عقب نشینی داده شد چون مادر تیر رس دشمن بودیم و ما دشمن را اصلا نمی دیدیم.به همین خاطر از دوستان ما زیاد شهید شدندبه این دلیل بود که به ما دستور عقب نشینی را دادند .آنهایی که در پایین تپه بودند عقب نشینی کردند ولی من و چند تن از دوستانم تا آخرین فشنگ با دشمن مقابله کردیم و وقتی که هوا تاریک می شد مجبور به عقب نشینی شدیم و سوار ماشین شدیم و رو به سمت ایرانشاه که یک پاسگاه در آنجا بود حرکت کردیم. تا 10 کیلومتری ما را محاصره کرده بودند.ساعت 9 یا 10 بود که به مقابله با دشمن آتش دشمن نسبت به ما خیلی زیاد بود ، مارا از 4 طرف محاصره کرده بودند ، ما در حدود6 ساعت بدون آب و غذا و مهمات کافی جنگیدیم و ما؟ برای اینکه صدمه ؟ برگشتند و به عقب .ولی یکی از ماشنیها که درجلو بود ماند و به ما گفتند که در این ماشین مهمات است .همه برای اینکه مهمات به دست دشمن نیفتد .3 نفر باهم داوطلب من و دو درجه دار دیگر راه افتادیم و رفتیم ماشین را وارسی کردیم .از مهمات خبری نبود ؟... خرج کمکی آرپی چی 7. من آنها را برداشتم و برگشتیم خسته شده بودیم.

خاطره ای ازشهیدبراتعلی همتی (راوی : ثبت نشده)

متن ثبت نشده

خاطره ای ازشهید همتی: (راوی : ثبت نشده)

متن ثبت نشده

JoomShaper