نام شهید حسین
نام خانوادگی یوسف خانی
نام پدر یدالله
تاریخ تولد 42/1/12
شغل نا مشخص
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات وارد نشده
شهیدیوسف خانی
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد نامشخصنامشخص
محل سکونت تهرانشهریارمرکزیاندیشه
محل شهادت آذر بایجان غربیارومیه
محل مزار مطهر شهید خراسان رضویقوچانمرکزییوسف خان
تاریخ شهادت 74/5/13
یگان خدمتی ثبت نشده
مسئولیت ثبت نشده
نحوه شهادت

ثبت نشده

خاطره شهیدیوسف خانی (راوی : همسرشهید)

ما 3 فرزنذ بنامهای الهام، نیما، اسماء داریم که من در سن 13 سالگی ازدواج کردم که جون کم سن وسال بودم خانواده خواست که من با ایشان زندگی کنم و من اصلا ناراضی نبودم چون حسین واقعا مهربون، فوق¬العاده خوش طبع و محترم بود .همه ایشان را خیلی دوست داشتند یعنی هروقت با بزرگان و پیرها نشست و برخاست میکرد مثل خودشان با انها رفتار میکرد و با جوانان هم همانطور بود همه ازش راضی بودند و هرجا می¬رفت خودش را در دل مردم جا میکرد. خیلی روحیه خوبی داشت .

خاطره شهیدیوسف خانی (راوی : همسر شهید)

حسین خیلی به امام علاقه داشت طوری که وقتی امام فرمودند بیاید جبهه حسین تصمیم گرفت بره که من دلم نمیخواست چون تازه ازدواج کرده بودیم و کم سن بودم یه روز که خیلی خوشحال بود آمد گفت خانم مژده بده دعات پذیرفته شده من جبهه نمیرم اما یه جای دیگه ماموریت دارم بیت رهبری،جز نیروهای محافظ اطراف بیت آقا شدم منم خوشحال شدم که منم باهاش میرم تهران پیش مادرم میمونم و تنها نمیمونم 9ماه اونجا بودند و میتونم بگم که حسین بهترین و شادترین روزای زندگیش رو اونجا گذرونده. حیسنم مثل هر مسلمون دیگه¬ای پای بند به عقاید بود و نماز میخوند و روزه میگرفت. حسین از 17 سالگی که وارد سپاه شد در جبهه¬ها حضور داشت . سمتش رو دقیق نمیدونم اما اوایل ازدواج در کنار شهید کاوه به عنوان بیسیم¬چی بود اما بعدها به عنوان فرمانده انتخاب شد. از عراقیها و شهدا خیلی تعربف میکرد. آخرین سالی که به شهادت رسید اصلا کلا دگرگون شده بود 180 درجه تغییر کرده بود تمام خلق-وخوی و اخلاق، و روحیه¬اش همه عوض شده بود من نمیخواستم باور کنم که از پیشم بره، یعنی فکرشو نمیکردم که بعد از جنگ شهادتی در کار باشه اما دیدم که شد... زمانی که در منطقه بودند مجروح شدند؟ ایشان در سال 65که در منطقه اوشنویه برای بارزسی و تفتیش قبل از عملیات رفته بود داخل نیزارها مجروح شد که البته جراحتش با سلاح جنگی نبود یعنی در نیزار که بود با گراز وحشی برخورد میکنه که گراز پای حسین رو می¬دره و طوری با شاخکهاش حسن رو بلند میکنه و می-کوبونه زمین که شریان پاش پاره میشه و اونقدر خونریزی داشته که به بیمارستان قم میبرنش و بعد سریع به تهران انتقالش میدند که ما اصلا خبر نداشتیم منم اون زمان به منزل برادرش به تهران رفته بودیم که بعد چند روز جراحتش یکی میاد بهمون خبر میده و میگه شما خانواده¬اش هستین؟ منم گفتم آره، گفت که من به ملاقات برادرم رفته بودم که ایشون به من گفتن به شما اطلاع بدم . پاهاش بد جور عفونت کرده بود خیلی ضعیف و نحیف شده بود دکترش گفت باید پاشو قطع کرد اگه ضعف نداشت عملش میردم گه بالاخره چند تا آمپول بیهوشی بهش زدن و شریانهاشو وصل کردن اما پاش کوتاه شد 3 بار پاشو جراحی کردن. بعد جراحتش میتونم بگم که حدودا یکی دوسال با ما در شهر زندگی کرد . سال 74 بهش یه ماموریت دادن که گفت من میرم من گفتم شما دیگه وطیفه¬ت رو ادا کرد و جنگ تموم شده دیگه نمیخواد بری ما الان 3 تا بچه داریم نرو. اما گفت باید مناطق رو پاک کنیم اگه ما نریم کی میخواد بره؟ آره جنگ تموم شده همه دوست و رفقا رفتن من که نرفتم لیاقت نداشتم حالا بزار خون اونا هدر نره، بالاخره رفت بار اول 45 روز تو منطقه بود و چند روز اومد مرخصی . بار دوم که رفت غروب روز سیزدهم مراد ماه بود که در درگیری که با اشرار داشته پاش میره رو مین و مین زیر پاش منفجر میشه و همون جا به شهادت میرسه شهادتش چه تاثیری بروی دوستان و همایگان داشت؟ به جرات میتونم قسم بخورم اون زمان که حسین بود یه مستاجری داشتیم و تازه از تبریز 3-4 ماه اومده بودن تهران اونقد با اونا رابطه خوب داشتیم که هر چند وقت یکبار میرفتین پارک و گردش وقتی که خبر شهادت حسین رو آوردند همایه¬مون نتونست تحمل کنه برگشت تبریز گفت دیگه این شهر جای موندن نیس. خبر شهادت: هیچ وقت نمیخوام به اون روز سخت فکر کنم. خیلی دلتنگش میشم و باهاش درد و دل میکنم، قرآن میخونم الانم چند ساله که بنا به دلائلی از قوچان اومدیم اینجا نتونستم برم سر مزارش اما بجاش وقتی میرم شهرقدس سر خاک مادرم به شهدای اونجام سر میزنم و میرم سر مزار حسین ناما و خودم خالی مینم. اوایل که شهید شد زندگی برام خیلی سخت بود و هر وقت مشکلی واسم پیش میاومد ازش کمک میگرفتم و جوابمو میداد. خواب: تو خواب دیدم نیشابور رفتم واما هنوز قسمت نشده بود که قدمگاه برم تو خواب دیدم که رفتم اونجا و یه کیسه گندم رو دوشمه و و خیلی سنگینه دیدم که حسین وابساده و داره نگام میکنه گفتم ببین چه نامرده نمیاد کمک کنه که یدفعه متوجه شدم کیسه سوراخ شده و گندما دارن ازش میریزن حسین اومد جلو و سه دونه گندم برداشت داد به دستم و من اونها رو نگه داشتم بعدها که رفتم قدمگاه یه صحنه واسم تداعی شد و متوجه شدم که این سه دونه بچه¬هام بودن که حسین به من سپردتشون. والسلام

JoomShaper