نام شهید فضل اله
نام خانوادگی افشار
نام پدر عبدالله
تاریخ تولد 1347/1/1
شغل جوشکار
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات ابتدایی
شهید افشار
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد تهرانملاردمرکزیملارد
محل سکونت تهرانملاردمرکزیملارد
محل شهادت کردستانمریوانمرکزیمریوان
محل مزار مطهر شهید تهرانملاردمرکزیملارد
تاریخ شهادت 1363/2/17
یگان خدمتی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
عملیات هدف ترور
مسئولیت سرباز وظیفه ارتش
نحوه شهادت

اصابت تیر

زندگی نامه شهید فضل اله افشار

در سال 1342 در خانواده ای مذهبی و فقیر در ملارد کرج پا به عرصه وجود نهاد خانواتده با مشکلات اقتصادی فراوانی دست به گریبان بود علاوه بر اینکه پدر به سر کار می رفت مادر خانواده نیز از طریق نان پختن سعی در رفع مشکل اقتصادی خانواده داشت شهید فضل اله نوری در سن 10 سالگی در مغازه اهنگری مشغول به کار گردید و تا قبل از انجام خدمت سربازی در این کار مشغول بود شبی قبل از رفتن به خدمت مقدس سربازی امام حسین را در خواب دید که به او توصیه می کرد که به خدمت سربازی برود وقتی از خواب برخاست روحیه خوبی داشت و برای انجام خدمت سربازی سر از پا نمی شناخت پس از طی 3 ماه دوره اموزشی از تهران به کرمان اعزام گردید در حین انجام خدمت سربازی برادرش دار فانی را وداع گفت اما شهید افشار همچنان استوار و پابرجا سلحشورانه به دفاع از کیان اسلامی در کنار دیگر برادران رزمنده می پرداخت اخرین باری که عازم جبهه بود گویا می دانست که به درجه رفیع شهادت نایل می گردد از این رو با همه اعضای خانواده وداع نمود و در خرداد ماه سال 1363 به درجه رفیع شهادت نائل امد و برگی زرین به افتخارات اسلام عزیز افزود راهش پر رهرو باد.

خاطره شهید فضل الله افشار (راوی : خواهر شهید)

در رابطه با شهید شدنش از زبان خواهرش : به دلش افتاده بود که می خواست شهید بشود، آخرین باری که آمده بود، اصلاً نمی گفت که می خواهم برگردم ، به مادر سفارش می کرد انگار که به دلش افتاده بود که دیگه بر نمی گرده ، با مادر یک جوری حرف می زد ، مادر می گفت این حرف رو نزن ، برادرم می گفت نه من دیگه پذیرفتم که می خوام برم ، یادت میاد که منو به زور می خواستین ببرین جبهه ، من نمی خواستم برم ، ولی حالا دوست دارم برم ، اگه برگردم می خوام چی بشم ولی اگه شهید بشم می دونم که اونجا یک جایی دارم ، یک مقامی دارم ، برای انقلابم شهید شدم .

چه طور شد رفت جبهه : هر وقت بهش می گفتن برو جبهه می گفت من نمی رم ، من فرار می کنم ، زمان جنگ هم بود ، می گفت اگه برم شهید می شم ، می ترسید ، به پدرم می گفت زحمت نکشید کارهای منو هم انجام نده . اگه برم هم فردا برگشتم . یک شب که خوابید ، از خواب بلند شد و خیلی منقلب شده بود ؛ به مادر می گفت چهارراه ملارد بودم یه آقایی آمد با شال سبز و عبا همین جور ایستاد و به من می گفت که تو سرباز منی ، همین جور داشت دور چهارراه این اسب می چرخید و من نگاه می کردم و مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم که یک دفعه ای گفت تو سرباز امام زمانی بیا دستت رو بکش به یال اسب و بعد ایستاد و من دستم رو کشیدم به یال اسب و گفت برو نترس تو سرباز منی ، بعد از خواب پریدم. خیلی منقلب شده بود ، بعد خوابش رو با گریه برای مادرم تعریف می کرد ، می گفت من اشتباه کردم من باید برم سربازی ، من نمی دونستم سربازی چیه ، آدم می خواد بره سرباز امام زمان (عج) بشه خیلی افتخار می خواد من چقدر نادان بودم. خیلی خوشحال بود وقتی مادرم ساکش رو می بست یک حال و هوای دیگری داشت ، دیگه ترس در چهره اش دیده نمی شد.

JoomShaper