نام شهید علی اکبر
نام خانوادگی ایمانی
نام پدر مصطفی
تاریخ تولد 1343/3/2
شغل محصل
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات سیکل
شهید علی اکبر ایمانی
محدوده تهرانملارد
محل تولد خراسان رضویتربت حیدریهمرکزیتربت حیدریه
محل سکونت تهرانملارد
محل شهادت خوزستانخرمشهر
محل مزار مطهر شهید تهرانملارد
تاریخ شهادت 1361/5/1
یگان خدمتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
عملیات رمضان
مسئولیت رزمنده عادی
نحوه شهادت

مفقود الاثر شد (نحوه شهادت را اطلاع ندارد)

زندگی نامه شهید علی اکبر ایمانی
شهید علی اکبر ایمانی در تاریخ 2/3/1343 در شهر تربت حیدریه از توابع شهر مقدس مشهد به دنیا آمد . ایشان فرزند آخر خانواده بود ، دوران کودکیش را در یاد گرفتن قرآن سپری نمود . علی اکبر در خانواده ای متدین که پدر گرامیش روحانی و مادرش ، مذهبی و مقید به اسلام بود رشد کرد . 7 سالش بود که به همراه خانواده به ملارد عزیمت نمودند ، تحصیلاتش را تا مقطع سیکل ادامه داد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، به عضویت سپاه در آمد ، با آغاز جنگ تحمیلی رسالت خویش را در لبیک گفتن به ندای رهبرش دید و راهی جبهه جنگ شد و در سن 17 الی 17 سالگی رهسپار دیار عاشقان گردید . عاقبت در اولین روز مرداد 1361 در عملیات برون مرزی رمضان علی اکبر در منطقه پاسگاه زید ، روح پچر فتوحش با بال شهادت به دیار باقی پر گشود و به سان مولایش ابا عبدالله پیوست . پیکر مطهرش دور از وطن بر خاکهای تفدیده بر جای ماند . پس از گذشت یک سال و هشت ماه ، پیکر علی اکبر به آغوش وطن بازگشت و در گلزار شهدای ملارد به خاک سپرده شد
وصیت نامه شهید علی اکبر ایمانی

وصیت نامه شهید علی اکبر ایمانی این وصیت نامه ها انسان را میلرزاند وبیدار میکند . (( امام خمینی ره)) ((یا ایها الذین آمنو اهل اولکم تجاره تنجیکم من عذاب الیم . تومنون بالله ورسوله تجاهدون، فی سبیل الله با موالکم وانفسکم ذالکم خیرالم ان کنتم تعلمون.)) ((سوره صف)) ای کسانی که ایمان آورده اید آیا دلالت کنم شما را به تجارتی سود مند که نجات دهد شما را از عذاب دردناک ایمان بیاورید به خدا ورسولش جهاد کنید در راه خدا با مال وجان این برای شما بهتر است اگر دانا باشید . ((یا ایها النفس المطوئنه ارجعی الی راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی)) هان ای روح آرام گرفته بیاد خدا ، برگرد به سوی خدایت در آن حال که تو راضی از او هستی واو نیز راضی از تو .پس در آی در زمره بندگانم ودر آی به بهشت . والفجرا ما بعد شهادت میدهم بر وحدانیت خداوند تبارک وتعالی ونبوت حضرت محمد ابن عبداله (ص) وامامت علی ابن ابیطالب (ع) ویازده فرزندش که خلیفه های خدا و وصی های رسول اله (ص) هستند . اکنون که می بینم سرنوشت مان را خدا این گونه مقرر نموده تا هجرت کنیم وبرای احیای خط او یعنی خط انبیاء واوصیاء خدا ودر این زمان خط مستمر ولایت فقیه به مبارزه وجهاد بپردازیم خیلی خوشحالم که همانا (( ان الجهاده باب من ابواب الجنه همانا جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند این در را فقط بر وی دوستان خاص خویش می گشاید)) ولیکن اولیا ء خاص خدا که من از کثرت گناهان ، نه تنها نمی توانم جزء اولیاء او باشم تاچه رسد به اولیاء خاص او ، اما مسئله ای که هست این است که خدای ارحم الراحمین است ونباید از رحمت او نا امید شویم . آیا هیچ چیزی می تواند رحمت خدا را توصیف کند ، سلام بر پدر ومادر گرامی وعزیزم . سلام بر تو ای برادر وخواهر ، سلام بر تمامی مسلمانان جهان مستضعف وتحت ستم غارتگران وجهانخواران بین المللی که در تلاش نابودی تمامی ذخایر مادی ومعنوی بشریتند . واین غارت گران در همه زمانها بوده اند وهر

مجاهدی در زمین خودش برای زیستن در عزت به نبرد پرداخته واین نبرد از آغاز بشریت وبخصوص بعد از تاریخ اسلام ادامه یافته است ومن در زمانی زندگی میکنم که متجاوزان بعثی به میهنم حمله ور شده اند وبرادران فلسطینیمان در زیر چکمه های زورگویان فریاد یاری می طلبند دستشان بدعا سوی خدا ونگاهشان به سوی سمن وتو است وبا این شعار که انشا اله تحقق بیابد . امروز ایران ، فردا فلسطین وبه گفته امام عزیزمان که فتح بیت المقدس باید ازعراق بگذرد وبه ندای (( هل من ناصر ینصرنی )) سرور شهیدان وبزرگ آزاده تاریخ که گفته آیا کسی هست که مرا یاری کند لبیک می گویم. و درود بر شما (( ای پدر ومادر )) که مرا در محیط گرم خانواده تربیت وبا معارف اسلامی آشنا کرده اید درک خواهید کرد که انتخاب شهادت سرخ علوی که امام حسین (ع) نیز فدای آن شد نداشتم . واما این را بدانید که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است واما ،آن مرگ مرگیست پر ارزش وزیبا که مرگ در جهاد برای خدا باشد عزیزانم به خدا قسم آگاهانه وعاشقانه بدین راه پا می گذارم به خدا قسم که هرگز دوست نداشتم بدان صورت بمیرم ، بلکه همیشه خواهان آن بودم که خدای به من نیز افتخار آن را بدهد که در راه راستش مبارزه کنم . اکنون روح خدا شما را به بیعت با خط سرخ ولایت فقیه فرا می خواند اکنون حکم قطعی وشرعی اسلام است که با روح خدا همراه باشیدوپیرو راستین او که ولایت فقیه همان ولایت رسول اله است .پدر ومادر مهربانم بدانیدکه من امانتی از جانب خدا در دست شما بودم واکنون خداوند تبارک وتعالی آن امانت را از شما پس گرفت وبدانید که همه ما دیر یا زود خواهیم رفت وبازگشت ما بسوی خداست وچیزی جزء عمل صالح از ما باقی نخواهد ماند چنانکه گذشتگان رفتند وخاک شدند . پدر وماد رگرامی از اینکه فرزندی خوب وبا وفا برای شما نبودم بدل مگیرید وحال که بخود آمده ام از کرده هایم خجل وشرمنده ام ومرا به عنوان یک فرزند کوچک بپذیرید وخطا های نابخشودنی وزیاد مرا عفو نمائید .پدر ومادر ، برادر وخواهر ، امام عزیزمان ....که همه عمرش را صرف تداوم این ارزشها کرده تنها یش مگذاریدوهمچون همیشه سخنانش را تبدیل به عمل نمائید ودر هنگام نمازهایتان امام عزیزمان رهبر کبیر انقلاب اسلامی نجات دهنده مستضعفین جهان را دعا کنید . پدر ومادر از شما میخواهم اگر شهادت نصیب من حقر شد گریه نکنید وبدانید که هیچکس حق مطالبه کردن خون من را نداردودر آخر از شما حلالیت می طلبم و ازشما عزیزانم خدا حافظی میکنم .فرزند شما علی اکبر ایمانی . وسلام علی من اتبع الهدی شهید علی اکبر ایمانی 61/5/1

نامه شهید علی اکبر ایمانی ( تاریخ نامه : 1361/4/19)

بسم الله الرحمن الرحیم حضور محترم وبا سعادت پدر ومادرگرامی خودم سلامی از صمیم قلب می فرستم که پذیرا باشید.خدمت خواهر گرامی خودم سلام مخصوص می رسانم.محمد علی جان با خانواده سلام مخصوص می رسانم.آقا رضا ومعصومه خانم را از طرف اینجانب سلام برسانید.همسایه ها را یک به یک سلام می رسانم.پدر گرامی وعزیز از اینکه نتوانستم با شما خداحافظی کنم متاسفام وان شاالله که مرا ببخشید وحلالم کنید.پدرجان من خیلی ناراحت بودم ،زیرا که نتوانستم شما را از نزدیک ببینم ولی از شما می خواهم که مرا حلال کنید واز مادر گرامی خودم حلالیّت می طلبم وپدرجان مادر را ناراحت نکنید ،زیرا او راضی نبود که من بدون خداحافظی با شما بروم ولی وقتی دید که بچه های کوچکتر ازمن هم به جبهه می روند خوشحال شدوازبچه های ملارد سه ،چهار نفر همراه ما می باشند واز برادران سپاه کرج وبچه های شهریار وبچه های بی بی ،حسین تیرکان با ما هست وبه خانواده هایشان سلام مرا برسانیدوهم اکنون که این نامه را برای شما می نویسم در پادگان امام حسن علیه السلام هستم.ودومرتبه به محمد علی تلفن زدم وصحبت کرده ایم.وپدر جان ومادر جان ، چند لحظه دیگر به راه آهن می رویم که به جنوب خرمشهر حرکت خواهیم کردوپدر جان از نظر پول که مساعده شش صد تومان گرفته ام ومادر هم مقداری پول داده است وهیچگونه احتیاجی ندارم.زیرا که همه وسایل را برادران برای ما آماده کرده اند.دیگر عرضی ندارم ،جز سلامتی شما وپیروزی رزمندگان اسلام.هیچگونه ناراحتی نداشته باشید که راضی نخواهم بود.منتظر نامه دومّی من باشید.واز شما می خواهم که مارا روحیه بدهید والسلام من اتبع الهدی علی اکبر ایمانی فرزند کوچک شما برای فتح کربلا پیش به سوی جبهه ها پدر ومادر وامام ، مارا برای فتح کربلا دعا کنید

خاطره شهید علی اکبر ایمانی (راوی : مادر شهید )

بیشتر روزها را روزه میگرفت ، یک شب گفت مادر جان اگر از شام چیزی مانده است برای سحری نگه دار ، گفتم مادر تو که روزهقضا نداری ، جواب داد : نه ، شاید روزه ، قضا داشته باشم و خودم ندانم و فراموشم شده باشد

شهید ایمانی (راوی : مادر شهید )

علی اکبر به سال2/3/43 در شهر تربت حیدری ازتوابع شهر مقدس مشهد به دنیا آمد او آخرین فرزند خانواده بود از همان دوران کودکی ساکت و صبوری بود دوران کودکیش را به صرف یاد گرفتن قرآن پرداخت پدرش روحانی بود روزی به منزل آمد و گفت چند روز دیگر برای زندگی به شهر قم می رویم امابه دلایلی ما به منطقه ملاردآمدیم تقریبا علی اکبر 7ساله بوداو ادامه کودکیش را در منطقه ای می گذراند که برای او غریب و نا آشنا بود . درس خوان بود، دیپلمش را که گرفت حاج آقا او را در سپاه ثبت نام کرد بعد از انقلاب وارد سپاه شد یک شب در میان در سپاه بود وقتی می آمد به خانه با همان لهجه مشهدی ،به مادرش می گفت نه نه جان هر کاری داری بگو که انجام بدهم اگر می خواست یک لیوان آب بخورد می گفت نه نه جان آب می خوری . در وقت نماز که به او توجه می کردم می دیدم چطور گردنش را در مقابل خداوند کج کرده در دعای قنوتش را خیلی زیبا می خواند برای این کارهایش دلم کباب است اگر می دید که حیاط را جارو می زدم می آمد و جارو رو از من می گرفت و حیاط رو جارو می زد تمام همسایه ها از او راضی بودند بیشتر روزها رو روزه می گرفت یک شب گفت اگه از شام چیزی مونده برام نگه دار همیشه روزه بود می گفتم مادر تو که روزه قضا نداری می گفت، نه نه جان شاید روزه قضا داشته باشم خودم ندانم فراموشم شده باشد . با دیگر دوستانش به بچه های یتیم سر می زد درس خوان بودوقرآن هم خیلی زیبا می خواند 16-17ساله بود که گفت میخواهم به جبهه بروم من راضی نبودم گریه کردم گفتم برادرت در سپاه هست دیگه شما نمی خواد بری می گفت اونا برا خودشون رفتند، در تیپ محمد رسول الله ، گردان گفت من میرم گفتم حاج آقاهم نیست رفته نماز ، رفت آبی به سرو صورتش زد گفتم نه نه جان برو حمام گفت نه اوجا همه چیز هست گفتم هرچی که من می گم شما می گید که اونجا هست گفتم نه نه جان نرو من تنهام بابات تنهاست کسی رو نداره گفت نه نه جان اگه بدونی چی به سر این خواهرام در شهر ها آوردند گفتم نمی دانم بعد نشست روی زمین گفت نه نه جان اگه من نرم اون نره همه بشینند تو خونه هاشون پس کی می خواد بره و جبهه رو پر کنه ماه رمضان بود سحر دیدم داره نماز می خونه بلند شدم سفره سحری رو انداختم سحری خورد و ساکش رو دستش گرفت بوسیدمش بغلش کردم واز زیر قران ردش کردم پشتش آب پاشیدم و رفت دلم آروم و قرار نداشت به دخترم گفتم من می رم دوباره ببینمش مثل اینکه این آخرین دیدار من و علی اکبر بوددیدم کنار ایستگاه ایستاده فقط می گفتم نرو چیزی نمی گفت دیدم مصطفی خلج هم با ماشین اومد سوار شد و خداحافظی کردگفتم برو دست علی اکبر حسین به همراهت .همان یک بار رفت و دیگه ندیدمش تو عملیات رمضان مفقود شده بود بعد از چند وقت اومدند گفتن مفقود شده هم مصطفی و هم علی اکبر با هم مفقود شده بودند با مادر مصطفی خلج رفتیم به تهران صلیب سرخ اسم شون نبود کسی هم به ما نگفت چطور شهید یا اسیر شده مصطفی اسیر شد و علی اکبر من شهید بعد از یک سال و هشت ماه پیکرش اومد سالم سالم بود صورتش، چشماش، بدنش، ولی نمی دونم چطور شهید شده بود، اون روز که خبر شهادتش رو دادند آنقدر روی زانوم زدم که زانوهام سیاه شده بود حاج آقا خیلی گریه می کرد همیشه عکس امام رو همراه داشت چند تا نامه هم برامون فرستاده بود . شبها از طرف سپاه می رفتند درب خانه منافقین و می گرفتنشون می گفت نه نه جان من اصلا کاری نمی کنم حتی یک بارهم رفته بودند درب خانه یکی از بزرگان ملارد دختر اون فرد معلم مدرسه بود گفته بود علی اکبر شما هم میگفت مادرجان آنقدر خجالت کشیدم . از مکه آمده بودیم خواب دیدم با خانمی بوددیدم تو دستمالش نون می ذاره گفتم بیا برات چیزی بزارم اون خانم گفت نه مادر علی اکبر مریض گفتم الهی من بمیرم چرا مریض زیر اب همش می گفتم الهی بمیرم همینکه گریه می کردم دیدم رفت اون خانم دستش تو گردن من بود گفتم راهش دوره گفت نه گفتم بزار یکمی شامی درست کنم براش ببر گفت نه دیره و رفت . روز عید نوروز پدرش خواب دیده بود که علی اکبر میگه بابا من اینجا تنهام کی میای گفته بود من میام بابا زود میام وهمش گریه میکرد نمی دونم بهش چی گفته بود که بعد از 2ماه از دنیا رفت دوباره خواب دیدم اومده با لباس وکفش نو گفتم اینارو برای کی خریدی گفت برای همسرم گفتم کی بگو ما و بابات بریم صحبت کنیم شما الان رفتید لباسو کفش خریدید گفت مادر اینکه چیزی نیست گفتم اسم عروسم چیه گفت منیره و رفت . حاج آقا خیلی دوستش داشت اصلا شیطون نبود بپه ساکت وخوبی بود یک نفر در این مدتی که در ملارد بودیم ازش به ما شکایتی نکرد سر وقت نمازش رو می خواند همیشه برای نماز خودش بلند می شد بعد نماز دعاشو می خواند .علی اکبر در تاریخ 1/5/61در عملیات رمضان در منطقه پاسگاه زید به شهادت رسید پدرش گفته بود که تا بیاد براش زن می گیرم ولی . . . . . . حمزه با مصطفی خلج بود .

JoomShaper