نام شهید علیرضا
نام خانوادگی حسن آبادی
نام پدر محمد
تاریخ تولد 1344/1/1
شغل فعال بسیجی
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات سیکل
شهید حسن آبادی
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد تهرانملاردمرکزیملارد
محل سکونت تهرانشهریارمرکزیشاهدشهر
محل شهادت خوزستاندشت آزادگانمرکزیفکه
محل مزار مطهر شهید تهرانملاردمرکزیملارد
تاریخ شهادت 1362/1/22
یگان خدمتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
عملیات والفجر 1
مسئولیت رزمنده عادی
نحوه شهادت

جاویدالاثر

زندگی نامه شهید علیرضا حسن آبادی

علیرضا در سال 1344 در شهر ملارد با عشق حسینی متولد شد . علیرضا از بین 5 فرزند. فرزند سوم خانواده بود ، پدرش کارگر ساده بود او وقتی به سن 7 سالگی رسید به مدرسه وصال شیرازی برای تحصیل رفت . از همان کودکی آرام و بدون شیطنت بود قبل از انقلاب در راهپیمایی ها شرکت میکرد . علیرضا در نوجوانی هم کار میکرد و هم هنرمند بود خطاطی میکرد . انقلاب که پیروزر شد انقلاب که پیروز شد فعالیت اوهم بیشتر شد . جنگ شروع شد او در سن 14 سالگی به جبهه اعزام شد در طی مدتی که در جبهه بود ، از ناحیه پا مجروح شد اما هیچ وقت بروز نمیداد . زمانی هم که مرخصی می آمد به قزوین میرفت و کار میکرد سر انجام در تاریخ 22/1/63 در عملیات والفجر 1 در منطقه فکه به دیدار معبودش شتافت

وصیت نامه شهید علیرضا حسن آبادی

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدا و برای رضای خدا وصیت نامه ام را شروع میکنم : با سلام بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی فریاد رس مظلومان جهان حضرت آیت االه العظمی الموسوی الخمینی و با سلام بر معلولین و مجروحین انقلاب و با سلام به کلیه خانواده های شهدا و با سلام بر سرور شهیدان حسین بن علی (ع) وصیت میکنم و قبل از هرچیز از خداوند متعال خواسته ام که از تمامی گناهانم بگذرد حضور خانواده ام سلام پدر زحمتکش عزیزم پدر جان تو برای من میدانم که بسیار زحمت کشیده ای پدر جان اگر من شهید شدم برای من گریه نکن و ناراحت نباش چون پسری داشتی و در راه خدا ادا کردی پدر جان برای من گریه نکن چون بجز من دو پسر دلاور دیگر نیز داری پدر جان تو باید افتخار کنی که من شهید شده ام خداحافظ و تو ای مادر عزیز مادری که شبهای زیادی را برای من زحمت کشیده ای مادر افتخار کن که فرزندت را در راه آرمان امام حسین (ع) تقدیم کرده ای و این را بدان کتو و پدرم بر رسالت خود عمل کرده اید چرا که فرزندتان را در راه خداوند هدیه کرده اید مادر از تو خواهش میکنم که برای من گریه نکن چون تو مادر شهید هستی و باید مقاومت کنی خداحافظ و شما ای برادرانم و خواهرانم فقط این را به شما میگویم که از خط اصل اسلام خارج نشوید و در خط اسلام و انقلاب برای رضای خداوند حرکت کنید و اصلا برای من گریه نکنید چرا که با گریه کردی شما من ناراحت میشوم خداحافظ

نامه شهید علیرضا حسن آبادی ( تاریخ نامه : 0/1/1)

ای پدر و مادر و برادران و خواهران من . بعد از شهادت من شما گریه نکنید و افتخار کنید که من شهید شده ام اگر میخواهید من آسوده باشم شما گریه نکنید چون من ناراحت میشوم

خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : مادر شهید)

وقتی علی 13 سالش بود ، خواست بره جبهه ، نمی ذاشتن ، می گفتن سنت کمه علی هم رفت شناسنامه اش رو دست کاری کرد و سنش را برد بالا و تونست بره جبهه

خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : مادر شهید)
از جبهه میومد پیش ما یه سری میزد دوباره تا عملیات می شد ، می رفت زمانی هم که میومد پیش ما ، درست و حسابی نمی دیدیمش ، می رفت سرکار ، بعد می رفت مسجد و بسیج فعالیت می کرد و نگهبانی می داد . وقتی هم می رفت سرکار ، حقوقش رو میداد فقیرا . ساعت 12 شب میومد خونه فقط واسه خواب میومد و دوباره صبح میرفت
خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : مادر شهید)
وقتی از جبهه برمی گشت می رفت به فامیلا و بیمارستان و آشناها سر می زد ، صبح ها واسه نماز صبح می رفت سر خاک شهدا ، نمازش رو اونجا می خواند و توی سرما برف ارنجا رو تمیز می کرد و برمی گشت
خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : مادر شهید)
شهید داداشی ، خشتابه ، خشنود ، شیخی از همرزمای علی رضا بودن که شهید شدن . از هم رزمای علی رضا که الان هستن حاج مرتضی خلج هست . وقتی علی شهید شد ، حاج مرتضی به دلیل موج انفجاری که گرفته بودتش نتونست علی رو بکشونه عقب و فقط برای اینکه به دیگران بگه که علی شهید شد ، کیف پول علی رو بر می گردونه عقب . شهید مرشدی و داداشی و علی همسنگر بودن و هر سه شهید می شن ولی جنازه شهید مرشدی و داداشی برمی گرده ، ولی علی نه . جنازه علی می مونه توی خاک عراق . در عملیات والفجر یک شهید شد
خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : مادر شهید)
وقتی میرم گلزار شهدا ، پیش 6 تا شهید گمنام ، به خدا می گم یکیشون علی منه ؟ دوستای علی می گن علی بی سر شهید شد { پلاک هم نداشت ) بدنش هم که کسی نیاورد عقب . چون توی خاک عراق بودن نمی شد بیارنش عقب و خود حاج مرتضی خلج خبر شهادتشو بهمون داد و کیف علی رو به ما برگرداند. همیشه با خودم می گم میشه فقط یه استخوانش برگرده
خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : مادر شهید)
سال گذشته رفته بودم حج واجب وقتی خواستم سنگ پرتاب کنم به شیطان یک لحظه دیدم علی بین جمعیته ، داره راه باز می کنه برای من دوباره وقتی نگاه کردم دیدم نیست ضعف شدیدی کردم و افتادم . منو بردن یه طرف آب پاشیدن به صورتم . من علی رو در مکه دیدم
خاطره شهید علیرضا حسن آبادی (راوی : خواهر شهید)
من از علی کوچکتر بودم ، علی توی خانوادمون ، فامیلامون تک بود. وقتی که علی شهید شد و خبر شهادتش رو دادن صبح بود و من خواب بودم. دیدم خواهرم داره گریه می کنه گفتم چی شده گفت می گن علی شهید شده . گفتم مگه میشه ؟ علی که دیروز رفت جبهه . خواهرم گفت مثل اینکه شب همون روزی که رفته بود شهید شده . گفتم نه ، دروغه ، رفتم و دیدم مادرم توی حیاط داره گریه می کنه پدرم هم همین طور
JoomShaper