نام شهید سید عباس
نام خانوادگی نی بند
نام پدر سید محمد
تاریخ تولد 1333/8/18
شغل مدیر مسافرخانه
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات دیپلم
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد خوزستانشوشترمرکزیشوشتر
محل سکونت تهرانملاردمرکزیمارلیک
محل شهادت خوزستاناهوازمرکزیاهواز
محل مزار مطهر شهید خوزستانشوشترمرکزی
تاریخ شهادت 1359/7/20
یگان خدمتی نیرو انتظامی
مسئولیت کمک رسان
نحوه شهادت

اصابت خمپاره و تکه تکه شدن بدن

زندگی نامه شهید سید عباس نی بند

شهید سید عباس نی بند در تاریخ 18/8/1333 مصادف با نهم ماه محرم در شهرستان شوشتر واقع در استان اهواز در خانواده ای متدین قدم به عرصه ی گیتی نهاد. به دلیل مصادف شدن تولد ایشان با روز تاسوعا مادرش نام او را عباس انتخاب کرد. در دوران تحصیل در دبیرستان در رشته ی تجربی با موفقیت مدرک دیپلم را اخذ نمود. سید عباس سالهای اول جوانی خود را به پیروی از پدرش که نظامی بود ، در نیروی انتظامی گذراند. اما با اوج گرفتن فعالیتهای انقلابی مردم دیگر جایی در نیروی انتظامی برای خود ندید و استعفا داد. فعالیت های زیادی برای پخش کردن پیام امام خمینی (ره) انجام می داد و همه فکر و ذکرش پیروزی انقلاب شده بود. حتی 2 سال هم به دلیل فعالیت های انقلابیش اسیر زندان های ساواک شد. شهریور ماه سال 1359 بود. جنگ داشت آمدنش را با حملات هوایی گاه به گاه در اهواز اعلام می کرد. عباس نگران سلامتی خانواده اش بود و آنها را فرستاده بود به شوشتر تا در امان بمانند. 20 مهر سال 1359 بود. سید عباس که وظیفه ی کمک رسانی را بر عهده داشت در سطح شهر تردد می کرد که ناگهان کودکی با راکت یک هلی کوپتر مجروح می شود. عباس او را در بغل می گیرد و روی موتورش می نشاند تا او را به بیمارستان ببرد که هلی کوپتر یک راکت دیگر هم به سمت عباس شلیک می کند و او را به شهادت می رساند و روح سید عباس به لقاء الله می پیوندد

خاطره شهید سید عباس نی بند (راوی : برادر شهید)

عباس در اهواز مدیر یک مسافر خانه بود. من چند روزی را همراه عباس در مسافر خانه اش بودم. یک روز که نیروهای عراقی به شدت اهواز را هدف بمباران قرار داده بودند، عباس از مسافر خانه بیرون رفت و زیر لب گفت : برگشتنم با خداست! این آخرین کلامی بود که از سید عباس شنیدم. دیدار بعدیمان در سرد خانه بیمارستان در کنار شهدای دیگر بود

خاطره شهید سید عباس نی بند (راوی : برادر شهید)

با وجود عباس هیچ کدام از همسایه ها نگران چیزی نبودند. کار همه را راه می انداخت و نمی گذاشت مسن تر ها نگران خرابی چیزی در خانه شان باشند. هیچ منتی هم بر کسی نداشت. انگار که کمک کردن به دیگران را وظیفه ی خود بداند و با انجام آن خودش آرام شود. وقتی که عباس شهید شد ، ما تازه فهمیدیم چقدر هوای همسایه ها را داشت! خیلی ها که برای ما غریبه بودند ، برای شهادت عباس گریه کردند

JoomShaper