نام شهید مرتضی
نام خانوادگی توکلی خصال
نام پدر داود
تاریخ تولد 1344/4/18
شغل باغبان
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات دیپلم
شهید توکلی خصال
محدوده تهرانملارد
محل تولد البرزکرج
محل سکونت تهرانملارد
محل شهادت * خاک عراقحاج عمران
محل مزار مطهر شهید تهرانملاردمرکزیملارد
تاریخ شهادت 1365/8/17
یگان خدمتی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
عملیات کربلا 7
مسئولیت گروهبان یکم
نحوه شهادت

ترکش به دست و پا و قطع پای راست

زندگی نامه شهید مرتضی توکلی خصال

شهید مرتضی توکلی خصال روز دهم شهریور 1344در شهرستان ملارد در خانواده ای متدین قدم به عرصه گیتی نهاد . پس از سپری نمودن دوران طفولیت و کودکی در کانون گرم و پرمهر خانواده ، برای فراگیری علم به دبستان راه یافت ، مقاطع تحصیلی را یکی پس از دیگری با موفقیت به پایان رساند و موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید تابستانها هم در باغ کار میکرد و اوقات خود را با کار و تلاش میگذراند .زمزمه های انقلاب به گوشش میرسید و مرتضی همراه خانواده اش برای تظاهرات به خیابانها آمد و با خیل مردم انقلابی ندای آزادی سر داد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی ، رسالت خویش را در لبیک گفتن به ندای رهبرش را در حضور در جبهه نبرد حق علیه باطل دید و به عنوان رزمنده بسیجی رهسپار جبهه گردید . عاقبت روز نوزدهم اسفند سال 1365 مرتضی در عملیات کربلای 7 در منطقه ی حاج عمران دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید

خاطره شهید مرتضی توکلی خصال (راوی : خواهر شهید)

روزی به داروخانه دشتی برای تهیه داروی مادرم رفتم و اونجا آقای قره حسنلو بودند تا دفترچه را دادم و نام فامیلی ما را دید گفت شما خواهر شهید مرتضی توکلی خصال هستید گفت شما می دانید مرتضی چطور شهید شده گفتم بله پای راستشون قطع شده حرفم و قطع کرد و گفت نه شما می دانید چطور شهید شدند گفتم نه ، گفت مرتضی قرار بود بیاد در سنگر ما غذا بخوره گفت برم پیش یکی از بچه ها الان میام همینکه رسید هواپیما بمباران کرد مرتضی پاش قطع شد و 4نفر دیگه شهید شدند و مرتضی را تا به بیمارستان برسانند در راه شهیدشد.

ماه مبارک رمضان بود که داشت دیپلم میگرفت ، کنار روزه گرفتن ودرس خواندن درباغ کار میکرد.وخیلی مهربان بود و به نماز خیلی اهمیت می داد.

مادرم سر کار میرفت و هر وقت به خانه میامدم میدیدم مرتضی به کارهای خانه مشغول است یا جارو میکشد یا ظرف ها را میشست و... اصلا از کار کردن در منزل ناراحت نبود و همیشه میگفت :خدا کند بتوانم زحمتهای مادرم را جبران کنم.

علی اصغر شفیعی شهید شده بود اومدم خونه دیدم ضبط رو روشن کرده و چسبونده به گوشش و داره گریه می کنه صدای علی اصغر بود آخه صدای همدیگرو ضبط می کردند اومدم مزار برای برای روز سوم یکی از شهدا دیدم بالای مزار شهید شفیعی نشسته بهش گفتم بیا اینجا پیش من ، گفت نه ، همین جا خوبه . روزی هم بعد از شهادت مرتضی شهید کوهستانی گفته بود خوش به حال کسی که کنار مرتضی دفن بشه و علی اکبر بعد از شهادتش کنار مرتضی دفن شد .

در منطقه حاج عمران شهید شدند. روزی که شهید شد من در منزل بودم شوهرم آمد و گفت نامه از طرف مرتضی آمده خیلی خوشحال شدم وسط نماز مغرب و عشا ء بود گفتم نامه را بخوانم دیدم نامه برای 12است و الان14 روزی است که مرتضی به مرخصی می آید من باید به ملارد می رفتم به استقبال مرتضی به کوبلنی نگاه می کردم که با مرتضی شروع کرده بودیم به دوختن آن و همه اش به یاد مرتضی بودم دیدم همسرم با آقای شفیعی آمدندهمینکه در رو زدن و باز کردم گفتم مرتضی شهید شده . گفتند نه این چه حرفی میزنی گفتم می دونم مرتضی شهید شده نگفتم مصطفی او هم برادرم بودگفتند نه تیر خورده گفتم نه شهید شده من همش گریه می کردم مرتضی شهید شده دیدم عکسشو پیچیدند دور دستمالی و بردندوبعد فهمیدیم که مرتضی در روز 13/8/65 یک روز بعد از نوشتن نامه به شهادت رسیده .

مرتضی خیلی مهربون بود می گفت مادر رو اذیت نکنید اون کار می کنه

خاطره شهید مرتضی توکلی خصال (راوی : مادر شهید)

نامه اش دیر می آمد به بچه ها گفتم که چرا نامه اش دیر می یاد اون موقع شهید شده بود و نامه هاشم بعد از شهادتش اومد. مرتضی اون موقع سرباز بود برادرش مصطفی هم سرباز بود مرتضی در حاج عمران و مصطفی در فاو، مصطفی اغلب از اذیت و رنجهای اونجا می نوشت مرتضی می گفت که چرا از اونجا و سختیهاش میگی مادر ناراحت می شه می گفت اینا دردشون زیاده تو دیگه نمی خواد از رنجها و اذیت های اونجا بگی همیشه می گفت جای ما خوبه

خاطره شهید مرتضی توکلی خصال (راوی : مادر شهید)

موقع گرفتن دیپلمش هم رسیده بود روزی به منزل خواهر رفته و از او خواهش می کند که چند روزی به منزل آنها رفته و کمک نماید خواهر هم قبول کرده و با کار او مرتضی توانست دیپلمش را بگیرد و همیشه می گفت من این دیپلم را مدیون کمک های شما هستم و بعد هم رفتند به جبهه و شهید شدند و بعد از شهادتش دیپلمش آمد .

خاطره شهیدتوکلی خصال (راوی : خواهر شهید)

. یه روز خواهرم بهش گفته بود نمی خواد با دختری که سراغ داری ازدواج کنی گفته بود اگه نمی خواید ازدواج کنم هیچ وقت رو دختر مردم عیب نگذارید .

روزی هم که داشت می رفت خدمت گفت خواهر من دارم می رم خدمت معلوم نیست که چی بشه بگید منتظر من نباشند وقتی به خانواده آن دختر گفتم گفت نه من 2سال هم منتظر می مونم بعد مادرش اومد و گفت که حالا عقد کنند بعد از 2سال خدمت سربازی با هم ازدواج می کنند به مرتضی گفتم گفت نه خواهر نمی خوام سرنوشت دختر مردم و عوض کنم اون دختر هفت روز مراسم مرتضی هم با ما بود یه روز مادر حاج مرتضی خلج اومد به همه تسلیت گفت و به این دختر خانم هم تسلیت گفت ، گفت می دونی برای چی به تو تسلیت میگم ،گفت بله می دونم ، گفت به خاطر مرتضی . حتی روزی هم خواب عروسی مرتضی رو دیدم با همین دختری که انتخاب کرده بود لحظات غروب بود که بدن مرتضی رو تشیع می کردند یه لحظه تشیع پدرم به یادم اومد که در همین لحظات غروب بود همه آمدند حتی من پشت جنازه برادرم خانمی رو دیدم که با 2تا بچه کوچیک هی میگفت تو کی هستی که من و دنبال خودت می کشونی توسیدی گفتم نه حاج خانم ، گفت این شهید من و دنبال خودش می کشونه . اولین کسی هم که بالای سرش بود من بودم و صورتش رو بوسیدم و آخرین نگاهم رو به چهره مرتضی دوختم.

JoomShaper