نام شهید وهاب
نام خانوادگی علی بخشی
نام پدر شیرعلی
تاریخ تولد 1340/11/19
شغل کارمند
متاهل خیر
تعداد فرزند 0
تحصیلات دبیرستان
محدوده تهرانملاردمرکزیملارد
محل تولد تهراناسلامشهرمرکزیاسلامشهر
محل سکونت تهرانملاردمرکزیمارلیک
محل شهادت آذر بایجان غربیبوکانبخش مرکزیبوکان
محل مزار مطهر شهید تهرانتهرانمرکزیتهران
تاریخ شهادت 1364/10/26
یگان خدمتی بسیج
مسئولیت فرمانده گردان
شرح مسئولیت

فرمانده یگان ضدکمین در منطقه بوکان

نحوه شهادت

اصابت تیربه صورت

زندگی نامه شهید وهاب علی بخشی

شهید وهاب علی بخشی در تاریخ 19/11/1340 در تهران در خانواده ای متدین چشم به جهان گشود . ایشان فرزند پنجم خانواده بود . تحصیلاتش را تا مقطع دوم دبیرستان ادامه داد ، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام شهر بانی در آمد . ایشان در زمان انقلاب همیشه در تظاهراتها و راهپیمایی ها شرکت میکرد ، با درخواست خویش به جای دوستش ، برای ماموریت به سنندج اعزام میشود . پس از یک سال خدمت در شهرهای مختلف کردستان هنگام غریمت به مرخصی به دست مزدوران کومله اسیر میشود . در هنگام اسارت شکنجه های فراوانی را متحمل میشود . ایستادگی میکند . بعد از 9 ماه اسارت موفق به فرار میشود . بعد از فرار مدتی قرنطینه و تحت التیام زخمهایی که در اثر شکنجه ایجاد شده بود قرارگرفت بعد از بهبودی مدتی مرخصی میگیرد و در حین مرخصی از طریق بسیج اسلامشهر به جبهه اعزام میشود . با توجه به آشنایی به منطقه کردستان ، مجدد با درخواست خودش به کردستان اعزام میشود. در منطقه بوکان به عنوان فرمانده پایگاه چند منطقه را پاک زنی مینماید و به خاطر شهادت هایش به شیر بوکان لقب میگیرد . عاقبت در یک عملیات ضد کمین علیه نیروهای ضد انقلاب در تاریخ 26 دی 1362وهاب که سوار موتور بود تیر به گونه اش میخورد و به شهادت میرسد

خاطره شهید وهاب علی بخشی (راوی : خواهر شهید)

نزدیک ایام عید نوروز بود ، پدرم مقداری پول به آقا وهاب داد و گفت برو برای خودت لباس بخر، من هم جهت انتخاب لباس همراهش رفتم ، بعد از خرید لباس از مغازه بیرون آمدیم که دیدم آقا وهاب جلوی یک پسر همسن خودش که لباس کهنه به تن داشت ایستاد و لباسها را به پسر داد و گفت برو بپوش ، مبارکت باشد

خاطره شهید وهاب علی بخشی (راوی : خواهر شهید)

آخرین بار که میخواست به جبهه برود ، کتابهایش را دسته بندی کرد و هر دسته را به یکی از دوستانش و بچه ها محل داد . پرسیدم چرا کتابها را بین دوستانت تقسیم میکنی مگر به آنها احتیاج نداری و نمیخواهی آنها را مطالعه کنی ؟ جواب داد از ما گذشت حالا نوبت دیگران است که این کتابها را بخوانند و در مسیر انقلاب حرکت کنند . انگار میدانست که دیگر بر نمیگردد

خاطره شهید وهاب علی بخشی (راوی : مادر شهید)

وهات بچه پنجم که درسش رو خوند رفت شهربانی کار کرد همون شهربانی هم اسیرش میکنه و اونقدر شکنجه اش می دن وهاب در تمام تظاهرات شرکت می کرد پدرش هر چی میگفت نرو اعدامت میکنن گوش نکرد هرکار میخوان بکنن من امام و دینمو دوست دارم. همیشه از خوبی های جنگ میگفت 24 ساعته سرش تو قران و کتاب بود نمازش همیشه سر وقت بود خیلی پسر خوبی بود هیچ کس از بچه هام مثل اون نبود خیلی با ایمان بود. وقتی اسیر بود و اون ها شکنجه اش می دادن اصلا به ما چیزی نمی گفت دستانش اونقدر زخمی شده بود که گفتم مامان این چیه می گفت من کمک آشپز بودم روزی که خواست بره جبهه من اجازه ندادم و جلوش رو گرفتم دستمو جلوی در گرفتم و گفتم نمی زارم بری گفت مامان احترامت واجبه نمی خوام دستتو بندازم پایین خودت بردار دستتو بزار برم من گفتم باشه و رفت

JoomShaper